سایت همسریابی موقت هلو


بهترین جا برای دوست یابی کجاست؟

بچه بودم ولی داستان خیالی مردن بهترین مکان ها برای دوست یابی که توسط پدرم ساخته شده بود، دیوانه ام کرد؛ داستان سر خوردن بهترین جا برای دوستیابی در زمین روغن

بهترین جا برای دوست یابی کجاست؟ - دوست یابی


بهترین جا برای دوست یابی

و من هم می شکنم به خاطر حرف هایی که مثل خار توی دلم فرو رفته است؛ به خاطر خودخواهی پدرم، بهترین مکان برای دوست یابی افسرده شده بود؛

اونقدر پدرم عذابش داد که بهترین مکان برای دوست یابی تصمیم گرفت با من از خونه فرار کنه، ولی اون شب موقع فرار پدرم فهمید؛ ولی بهترین مکان ها برای دوست یابی باز از تصمیمش دست نکشید، و با پدرم جر و بحث کرد؛ آخر سر هم اونقدر دعوا بالا گرفت که پدرم هلش داد و سر بهترین مکان ها برای دوست یابی به لبه تیز میز خورد؛

و بعدش هم رنگ خون بود که کف خونه رو قرمز کرد.

من همه این صحنه ها رو از الی در نیمه باز اتاقم دیدم؛ و حتی نتوانستم گریه هم کنم، فقط نگاه میکردم. ولی پدرم نگذاشت کسی از این موضوع بویی ببرد،

داستان سر خوردن بهترین جا برای دوستیابی در زمین

بچه بودم ولی داستان خیالی مردن بهترین مکان ها برای دوست یابی که توسط پدرم ساخته شده بود، دیوانه ام کرد؛ داستان سر خوردن بهترین جا برای دوستیابی در زمین روغنی. یک روز فقط جیغ کشیدم و متهمش کردم به قتل بهترین جا برای دوستیابی؛ جیغ میکشیدم و میگفتم: تو رو کشتی! اون شب برای اولین بار از پدرم سیلی خوردم! و پدرم وقتی فهمید ماجرا رو میدونم، من رو برد پیش دکتر و با هیپنوتیزم صحنه مرگ مادرم برای همیشه پاک شد.

بهترین جا برای دوست یابی زنی لوند که دوست مادرم بود و یهو شد زن بابام؛ حالم ازش بهم میخورد، اون باعث شد که پدرم با بهترین مکان برای دوست یابی بدرفتاری کنه و اون موقع هم زن صیغه ایش بود؛

حال بهم زنترین، زن عالم بهترین جا برای دوست یابی! اون زن، یه شیطان تو لباس فرشته است؛ یه شیطان. و حوری هم یکیه مثل بهترین جا برای دوست یابی ، چشم های معصومش دیوانه ام کرد وقتی فهمیدم معصومیتش هیچی جز دروغ نبوده. به سمت ویال قدم میزنم و روی تاب در حیاط ویال میشنیم؛ و سیگار دیگری روشن میکنم. و سپس روی تاب دراز میکشم؛ و سیگار را هم بعد کشیدن، خاموش میکنم. چشم هایم را میبندم و به سرمایی که قصد دارد درون استخوان هایم نفوذ کند، توجهی نمیکنم؛ و چشم میبندم. با پتویی که روی بدنم کشیده میشود، چشم میگشایم و چهره آیهان را که چراغ حیاط در تاریکی روشن کرده باالی سرم میبینم، که با نگرانی نگاهم میکند. میخواهم بگویم تو اینجا چیکار میکنی، که مجال نمیدهد؛ و با عصبانیت میگوید: یعنی خاک تو سرت آروین، خاک نگو که حرفهای اون پسره امید رو باور کردی که من یکی به هوشه تو شک میکنم تو واقعا به اراجیفی که اون گفته، گوش دادی؟ با صدایی که دورگه شده و گلویی که میسوزد، میگویم: هان مگه دروغه! اون از اولش هم عاشق اون یارو بود، و فقط میخواست من رو بپیچونه و بره سمت اون یادت نیست اولین دیدارشون تو بیمارستان؛ یا گریه های حوری به خاطر اون عوضی رو؟ آیهان پوزخندی میزند؛ و میگوید: ذهن تو مسمومه آروین مسمومه. این دختر مثل نازلی کثافت نیست! میفهمی بهخاطر تو و اضطراب و نگرانی، مجبور شد تا ماه آخر بارداریش ویلچر نشین بشه. من دیدم گریه هاش رو به خاطر تو. چرا نمیخوای این بدبینی که نسبت به زن ها داری رو، بزاری کنار؟ حوری پاکه بفهم! دستم از خشم مشت شد؛ و با داد گفتم: باور نمیکنم اون یارو حتی شماره حوری هم داشت. آیهان نیشخندی زد، و موبایلش رو به سمتم گرفت؛ و گفت: گوش کن! صدای حوری در گوشم میپیچد که به امید میگوید: آروین شوهرمه! صدای ضبط شده ای که مرا شکه میکند.

بعد تمام شدن مکالمه، آیهان گفت: اون یارو میدونه تو کله خرابی، و اینجوری بهم میریزی به خاطر همین اون حرف ها رو بهت زد داداش من؛

بس کن این فکرهای احمقانت رو. چانه آیهان رو، در دستم گرفتم و پرتش کردم روی زمین؛ و با خشم غریدم: نمیتونم نمیتونم اون مادر آشغالت گند زد تو اسم هرچی زنه و هرچی اعتماده نازلی آتیش زد باورام رو از اعتمادم سو استفاده کرد؛

حاال میگی من به حوری اعتماد کنم که اون هم بشه مثل بهترین جا برای دوست یابی و نازلی؟

آیهان خودش را از روی زمین جمع کرد؛ و همانطور که لباسش رو میتکاند، گفت: مادر من آشغال نیست آروین فقط تو جوونی عشق به پدر باعث شده یه خبطی بکنه و چشم رو همه چی ببنده و صیغه بابا بشه؛ ولی مرگ مادرت تقصیر مادر من نیست. مشتی به صورتش زدم؛ و گفتم:

مطالب مشابه


آخرین مطالب