سایت همسریابی موقت هلو


بهترین کانون دوست یابی

آقا آروین، شما حوری رو ببرید اتاق؛ من هم وایش جوشونده درست کنم، بیارم. و سپس کانون دوستیابین به سمت آشپزخونه دویید. آروین بغلم کرد؛ و به سمت اتاق من رو برد

بهترین کانون دوست یابی - دوست یابی


کانون دوست یابی

کانون دوستیابین لپ خودش رو کشید؛ و گفت: بعد این کلمه راست میگی لپم رو میکشیدی ها خودم کشیدم تا خیالت راحت باشه.

صدای آروین نگاه هرسه نفرمان را به سمت در دوخت؛

سایت دوست یابی هاج و واج به آروین نگاه کرد

آروین با چند پوشه در دست، به ما نگاه میکرد. بابام بعد دیدن آروین، چنان اخمی کرد که من هم ترسیدم؛ و رو به سایت دوست یابی تهران گفت: من رو ببر اتاقم. سایت دوست یابی تهران بدون هیچ حرفی، خواست این کار رو انجام بده؛ که آروین با عجله پوشه ها رو کنار من روی کاناپه گذاشت؛ و رو به سایت دوست یابی گفت: من کمکشون میکنم! و سایت دوست یابی هاج و واج به آروین نگاه کرد. پدرم با صالبتی که تو صداش بود، گفت: الزم نکرده جناب! ولی آروین از دسته ویلچر گرفت؛ و گفت: آقای مشایخی  باید باهاتون حرف بزنم! و پدرم در سکوت، آروین رو نگاه کرد؛ و با ابروهای گره خوردش، گفت: فقط پنج دقیقه.

آروین، بابام رو به اتاقش برد؛

و من و کانون دوست یابی با تعجب به کار آروین نگریستیم. یعنی چی میخواست بگه؟ پدرم چرا خواست به حرف های آروین گوش بده؛ ولی من که دخترشم چرا به حرف های من گوش نکرد! ؟

از استرس ناخنم را میجوییدم و چشمم به ساعت نصب شده در باالی تلویزیون بود. از پنج دقیقه ای که بابا گفت، چهل دقیقه هم گذشته بود؛ و فعال خبری از آروین نبود. آخر سر آروین بیرون اومد؛ و همانطور که به سمت من قدم برمیداشت، روبه کانون دوست یابی گفت: کانون دوست یابی خانوم  واسه پدرتون یه چایی میبری؟! کانون دوست یابی من رو نگاه کرد؛ و سپس از جایش برخواست. آروین کنار من روی کاناپه جا گرفت؛ و همانطور که پوشه آبی رنگ رو توی دستش میگرفت، گفت: پس خندیدن هم بلد بودی خانوم اشک دم مشک! دست از جویدن ناخنم برداشتم؛ و گفتم: چی میگفتی به بابام؟نگاهم کرد؛ و گفت: اگه میخواستم بعد صحبت بهت بگم که همینجا جلوی تو با پدرت حرف میزدم دیگه! با اخم و تخم نگاهش کردم؛ و گفتم: واقعا که، من نباید بدونم تو چرا چهل و پنج دقیقه تو اتاق بابام بودی؟ بابام که نمیخواد با من حرف بزنه  حاال با تو خراب کن زندگی دخترش چهل و پنج دقیقه حرف زده. آروین پوزخندی زد؛ و گفت: جالبه  خراب کن زندگی! و از کنارم گذشت. باز خراب کرده بودم؛ ولی  هم واقعیت بود دیگه. زبونم رو با حرص گاز گرفتم؛

و خواستم دنبالش بروم، ولی چند قدم بیشتر راه رفتن، باعث میشد زیر شکمم تیر بکشد.

فکری به ذهنم رسید، دوقدم جلو رفتم و یهو الکی رو گرفتم و آروین رو صدا زدم. کانون دوستیابی و آروین هردو سراسیمه به سمتم اومدند؛

که زود زیر گوش کانون دوستیابی گفتم نمایشه، و کانون دوستیابی با عصبانیت برام خط و نشان کشید. آروین با ترس نگاهم کرد؛ و گفت: چی شد

کانون دوستیابین هم قیافش رو ترسیده نشون داد

 و کانون دوست یابین هم قیافش رو ترسیده نشون داد؛ و گفت: آقا آروین، شما حوری رو ببرید کانون دوست یابین ؛ من هم وایش جوشونده درست کنم، بیارم. و سپس کانون دوستیابین به سمت آشپزخونه دویید.

آروین بغلم کرد؛ و به سمت اتاق من رو برد. و هی زیر میگفت: حالت خوبه حوری؟

چقدر هم سنگین شدی! خوب بایدم سنگین بشم؛ مگه آدم حامله باشه باربی میشه آخه! ؟ من رو آروم روی تخت گذاشت؛ و وقتی چهره خونسردم رو دید؛ گفت: یعنی چی؟ ابروهام رو باال انداختم؛ و گفتم: داوینچی. آروین باعصبانیت نگاهم کرد؛ و گفت: داشتم سکته میزدم، دیوانه!

مطالب مشابه


آخرین مطالب