سایت همسریابی موقت هلو


ثبت نام رایگان در سایت همسریابی پزشک

واسه عیادت اومده بودن. و سایت همسریابی مخصوص پزشکان خمیازهای کشید؛ و گفت: بدنم حس میکنم کوفتس، داشت از بوی بیمارستان دیگه حالم بهم میخورد.

ثبت نام رایگان در سایت همسریابی پزشک - همسریابی پزشک


سایت همسریابی

هخاطر حواس پرتی که داشتم، و یادم نبود سایت همسریابی پزشک مریضه و باید استراحت کنه، خودم رو مواخذه کردم؛ و به همراه سایت همسریابی پزشک به اتاق رفتیم. جای لباس هاش رو گفتم که سایت همسریابی پزشک بعد دوش گرفتن لباس هاش رو تنش کرد؛ و روی تخت خوابید.

و من بدون کم ترین صدایی از اتاق خارج شدم. خونه از مهمون پر و خالی میشد، از کارمندهای شرکت گرفته، تا دوست و آشنا، آیناز و رویا هم بیچاره ها از کت و کول افتادن از بس سر پا بودن. ساعت دوازده شب بود که خونه خالی از مهمون شد؛ و آیناز هم بعد بوسیدن صورت من و از بقیه، به همراه پدرجون و آیهان از خونه خارج شدند. و ما موندیم و خونه کثیف. رویا با دیدن خونه، یا گفت؛ که مامانم زود گفت: به هیچی دست نزنید؛ برید بخوابید فردا صبح کارگرها میان تمیز میکنن، شما برید استرحت کنید. و من و رویا به سمت اتاق هایمان رفتیم. رویا اول کمکم کرد لباس هام رو عوض کنم؛

روی تخت کنار سایت همسریابی پزشک جا گرفتم وخیره صورتش بودم

و بعد با خمیازهای که کشید، شب به خیر گفت وبه سمت اتاقش رفت. ویلچرم رو کنار تخت گذاشتم؛ و روی تخت کنار سایت همسریابی پزشک جا گرفتم وخیره صورتش بودم، که یهو با باز کردن چشم هایش غافلگیرم کرد. هل شدم و سعی کردم نگاهم رو ازش بگیرم، که نتونستم و بدتر چشم هایم مابین لب و چشم هایش درحال دوران بود. سایت همسریابی مخصوص پزشکان لب زد: مهمون ها رفتن؟

خوشحال از موضوع بحثی که پیدا شده بود، گفتم: آره، رفتن... بیچاره ها هیچکدوم هم تو رو ندیدن، مثال واسه عیادت اومده بودن. و سایت همسریابی مخصوص پزشکان خمیازهای کشید؛ و گفت: بدنم حس میکنم کوفتس، داشت از بوی بیمارستان دیگه حالم بهم میخورد.

بینیم رو چین دادم؛ و گفتم: من هم به جاش عاشق بوی الکلیم که توی بیمارستان میپیچه. روی پیشونیم با انگشتش ضربه آرومی زد؛ و گفت: عقل نداری که!

من با اینکه سرپا نبودم، ولی نگاه کردن اون همه مهمون هم خستم کرده بود، با چشم های خمارم زل زدم تو چشم های سایت همسریابی مخصوص پزشکان، و گفتم: وقتی بچه هات باهوش به دنیا بیان، میفهمی کی عقل نداره. با لبخند مرا سمت خودش کشید؛ و گفت: دلم واسه بغل کردنت تنگ شده!و بعد محکم مرا چسبید. دستم را روی تهریشی که توی صورتش بود، کشیدم؛ و گفتم: من هم دلتنگ بوی تنت بودم... با اینکه به زور کنارت میخوابیدم، ولی معتاد بوی تنت شدم! سایت همسر یابی پزشکی انگشتش رو، روی لبم کشید؛ و خیره لبم بود، و من ضربان قلبم یکباره، اوج گرفت. همانطور که خیره لبم بود، گفت: حوری، تو یه چیزی تو وجودت داری... که نمیدونم دقیقا چیه؛ ولی هرچی هست، من رو به زانو در آورد. با لبخند گفتم: چشم هامه! لبخندش پررنگتر شد؛ و گفت: نه! خودم رو بیشتر در آغوشش جای دادم؛ و گفتم: اونقدر خستم! و سایت همسر یابی پزشکی، همانطور که خیره صورتم بود، گفت: خستگیت تو آغوش من در میره. و بعد سرش نزدیک صورتم قرار گرفت؛ و قلب لعنتی من داشت روسیاهم میکرد، فکر کنم صدایش را سایت همسر یابی پزشکی هم میشنید.

از عطر تن سایت همسریابی پزشکان

خواستم بگویم، خب دیگه بخوابیم؛ که یهو در خلسه شیرینی فرو رفتم و وجودم پر شد از عطر تن سایت همسریابی پزشکان. صبح وقتی چشم گشودم، صورت سایت همسریابی پزشکان را در یک وجبی صورت خودم دیدم؛ حتی نفس های گرمش هم به صورتم برخورد میکرد.

صدای نفس کشیدنش رو هم میشنیدم، موهای سیاه لخت سرش کمی بلندتر شده بود؛ و موی جلوی سرش روی پیشونیش افتاده بود؛

خواستم مو را کنار بزنم، که ترسیدم بیدار شود؛

حتی نمیتوانستم کمی تکان بخورم؛ چون تکان خوردن من برابر بود با چشم گشودن آروین. همانطور خیره نگاهش میکردم که یهو آروین با چشم های بسته، لب زد: حوری، دیوونم نکن دختر خوب!

مطالب مشابه


آخرین مطالب